♥♫♥همه چی آرومه 000♥♫♥
روزنوشتهای زندگی متاهلی

 

اخرین باری که اینجا امدم برای هفته های زیر 30 بود یادمه همه دردسر ها از همون موقع ها شروع

شد خیلی روزهای بدی رو گذروندم حرف دکتر نشون از کمبود آب شکمم رو میداد و مدام سونوهای

مختلف که میگفتن بجه دچار IUGRشده یعنی تاخیر تو رشد و آب شکمم داره تخلیه میشه و من هیج

علایمی نداشتم و فقط هرروز بادمیکردم جوری که استراحت مطلق شدم و محکوم به خوردن مایعات

فراوان و حال خراب روحی ....

ماه هشتم  رو میگذروندم  همه مون نگران بودیم و استرس داشتیم .. از ماه هفتم  به بعد هر یک
شبانه روزش برای من به اندازه یکسال میگذشت.. یادمه هرروز صبح که چشم باز میکردم و میدیدم اتفاقی نیفتاده و بچه هنوز سرجاشه نفسی عمیق میکشیدم و خدارو شکر میکردم .. و بعد نگران ساعات پیش رو بودم که آیا امروز هم مثل دیروز به خیر میگذره و شب میشه یانه.. لحظه به لحظه چشمم به ساعت بود که چرا نمیگذره چرا این عقربه ها تکون نمیخورن چرا امروز شب نمیشه .. و هرچی به ماه نهم نزدیکتر میشدم از یک طرف همه خوشحال بودیم و از طرف دیگه من با سلول سلول وجودم استرس و اضطراب رو حس میکردم  اگر این بچه از بین بره چی؟ ..   به شدت تحت نظر مراقبتهای پزشکی بودم تقریبا ماه هشتم بود که دکترم برای اطمینان خاطر منو فرستاد سونوگرافی.. یادمه دکتر سونوگراف در حین کارش برگشت و ازم پرسید : دکترتون تا حالا بهتون نگفته بود که بچه تون IUGR ـه ؟
 گفت بجه تا هفته 34 رشد داشته وریه هاشم هنوز مونده برو آمپول بزن تا اخز هفته بجه رو در بیارن خانوم امکان داره بجه بمیره ومن مثل مجسمه بهت زده شدم
و دکتر سونوگراف در کمال خونسردی درست انگار داره در مورد کیفیت سیب زمینی صحبت میکنه گفت :  پاهاش به اندازه کافی رشد نکرده .. گفت : دیدین آدمایی که بالاتنه طبیعی دارن و پاهای کوتاه؟ به این عارضه میگن آی یو جی آر.. یادم نمیاد چطور از تخت سونوگرافی اومدم پائین و یا اصلا چطور اون روز به خونه رسیدیم.. حتی یادم نیست تا شب چطور گذروندم که صبح بشه و خودمو به مطب پزشکم برسونم..
فردا روبروی خانم دکتر اکبری نشسته بودم و منتظر بودم برگه سونوگرافی رو پاره بکنه و بگه چرت گفته .. دکتر خیلی سعی کرد بهم روحیه بده و نذاره حالم از اینی که هست بدتر بشه .. بهم گفت اگر همچین مشکلی داشتی اول من متوجه میشدم  و بهت میگفتم.. خیالت راحت باشه که چنین چیزی نیست.. اما توی کارت مخصوصی که وضعیتم رو ماهانه یا هفتگی توش ثبت میکرد نوشت: مشکوک به آی یو جی آر.. و این شد که از اون روز به بعد استرس و اضطرابی به شدت عذاب آورتر رو تحمل کردم.. تمام روز کارم شده بود به این که فکر کنم یه بچه ناقص الخلقه رو چطور میشه بزرگ کرد.. فکر کنم که خدایا بعد این همه عذاب؟ و اشک بریزم و اشک بریزم.. اونقدر وضع روحیم خراب شدکه همش شبا گریه میکردم
روز به روز وضیعت بدتر میشد تا اینکه اول اردیبهشت ماه صبح بازم رفتم سونو و وقتی جواب رو برای
دکترم خوندم همون جا ختم بارداری داد و منو برای ساعت 5 فرستاد بیمارستان صارم
امدم خونه مدارکم و جمع کردم و رفتم حموم دوش گرفتم و ساعت چهار راهی شدم به سمت صارم
بلند شدم و به سمت بلوک زایمان رفتم.. کارهای بستری انجام شد.. پرونده تکمیل و با اطاق عمل هماهنگ شد.. رگ گرفته شد و دکتر بیهوشی هم اومد و سوالاتی کرد و چیزهایی نوشت و رفت.. حالا روی برانکارد خوابیدم و ملحفه سفیدی روم کشیدن و دارن به سمت اتاق عمل میبرندم.. لحظه لحظه اون روز هیج وقت یادم نمیره ....
 
وارد اتاق عمل شدیم.. از اون یکی دستم هم یه رگ گرفته شد  .. منتقل شدم روی تخت عمل.. دستهام رو صلیب وار به دو تخته دوطرف تخت عمل بستن.. دستگاه نمایش ضربان قلب و تنفس رو بهم وصل کردن.. صدای جیک جیک دستگاه بلند شد.. دکتر دستوراتی میداد و گروه بیهوشی هم کار خودش رو میکرد.. پرده ی سبز زده شد.. تغییراتی رو ی صفحه نمایش دستگاهی که فکر کنم اسمش الکترو کاردیو گرافی باشه دیده شد که پزشک دستور داد کار متوقف بشه.. نیمی از بدنم کاملا کرخت و بی حس شده بود.. با اشاره این رو به یکی از کسانی که بالای سرم بود فهموندم.. صدایی شنیده شد که اعلام کرد مریض وارد شوک شده.. صدای دیگری گفت نیم ساعت دست نگه دارید .. یادم نیست چی شد و چکارهایی انجام دادن.. فقط یادمه که ماسک اکسیژن روی صورتم بود و مدام تشویق میشدم که نفس عمیق بکشم.. نمیتونستم نفس بکشم.. دلم میخواست فریاد بکشم .. اشک بریزم و خدارو صدا کنم.. همون نذر کردم تا اخرعمرم برای سلامتی پسرم اول رجب روزه بگیرم خیلی دکترم مهربونه.. واقعا آرامش میده به آدم .. نگاهش .. لحن صداش و لبخند زیبایی که همیشه روی لبهاشه.. بهم لبخند میزنه و میگه دخترم آروم باش.. داری به بچه آسیب میزنی.. باید درش بیاریم.. ولی با این وضعیتی که تو پیدا کردی امکانش نیست.. باهام حرف میزنه.. آرومم میکنه.. سوره اذاجاء نصرالله و الفتح رو میخونه و به من فوت میکنه.. دستی به سرم میکشه و دستم رو فشار میده .. بهش لبخند میزنم.. و با چشم اشاره میکنم که باشه سعی خودمو میکنم.. کم کم به حال عادی برمیگردم .. ضربان قلب و تنفس و فشار خون همه حالت عادی پیدا میکنن.. دکتر بیهوشی به تیمش میگه که کارشونو شروع کنن..
وقتی برگشتم همسری با گوشی داشت از من فیلم میگرفت و میخندیدتا من استرس خودشو متوجه نشم متوجه نشم که بیرون در چه عاشورایی مامانم و خالم و مادربزرگم و مادر شوهرم دارن اشک میریزن اخه اونا میدونستن اگه جوری بشه من دیونه میشم ولی من با توکل به خدا به ارامش رسیدم چه حسی بود بعد از چن دقیقه صدای گریه پسرم بلند شد من با چشمام دونباله دستگاهی
بودم که اونو توش بذارن واشک میریختم که خانم دکتر بهم گفت چرا گریه میکنی پسرت سالمه ریه
هاش کامله و تو دستگاه نمیره اگه نبود که گریه نمیکرد ومن با صدای گریه پسرم به معجزه خدا پی
بردم با اینک وزنش کم بود خداروشکر نه زردی داشت نه چیزه دیگه ای کنار هم رو تخت ماروبه بخش
منتقل کردن همه خوشحال و شاد بودن و عکس من و پسری با کله های بهم چسبیده تو صفحه های مجازی بود که پخش میشد و همه برامون لایک میفرستادن ......
الان کنارم خوابیده حسابی مردی شده برا خودش و من همه رو مدیون خدای مهربونم هستم
 
 
[ پنجشنبه بیست و پنجم تیر ۱۳۹۴ ] [ 13:44 ] [ من و همسرم ]
 

ggg.jpg

 

سلام

نبودم چون خیلی سرم گرم بود و وقت نداشتم البته اونایی که متاهل شدن میدونن که چی میگم ؟؟؟

این هفته همش بدوبدو داشت برامون از روز جمعه که خونه مامان حونم بودیم و من ومینا رفتیم بوستان برای

عکس های اسپرتم چند تا خرت و پرت بخریم  و خریدیم و و امدیم شب یلدا خونه مامان جونم برگذارشد

رضا هم امده اونجا شام خوردیم و امدیم خونه ؟؟

برای فردا هم روز شنبه بود برای یلدا من همون خریدهامو اوردم یه پالتوی مشکی خز دار که از عاج هفت تیر

خردیدم ۳۵۰ شد با یه پوتین مشکی که اونم ۱۷۰شد ومخلفات یلدایی ......

قرار بود بریم خونه مادر بزرگ همسری که بنا به دلایلی کنسل شد و یلدا هم خونه خودمون موندیم

برای روز یکشنبه هم مامان وسایلای نذری شعله زرد رو خریدو قرار شد مرضیه (عروس عمم )هم بیاد خونمون

امدن برای شام مرغ و سالاد ماکارونی درست کردیم

شغله زرد هم دزست کردیم و برای ناهار رفتیم خونه  پسر عموی بابام و حلیم خوردیم جای همگی خالی خیلی

خوشمزه شده بود اونجا دختر عموی بابام اعلام فرمود که من خیلی خونتون بهم خوش میگذره میخوام برای شب

بیام اونجا ماهم برگشتیم و شام درست کردیم و خورشت کرفس با زرشک پلو و عروس عمم همون مرضیه هم

نگه داشتیم بعد از شام مهمونا همگی رفتن و ماهم به سمت رخت خواب رفتیم

برای فردا هم کار خاصی رو انجام ندادیم تا روز ۵شنبه تا باهمسری رفتیم سرویس طلا هم خریدیم

سرویس هم قشنگ شد دادم به مامانه همسری تا روز حنابندون بران بیاره !!!!

برای ناهار هم خوراک لوبیا خوردیم

برای ۵شنبه سالگرد بابا بزرگم بود و تو مراسم شرکت کردیم و برای شام هم خونه مادر جون بودیم و آخر شب

موقع برگشت همسری میگه سیما یه ماه دیگه این موقع ما داریم از تالار میایم بیرون و جیغ و سوت راه میندازیم

کلی دوتایی تو رویا غرق شدیم

 

[ یکشنبه هشتم دی ۱۳۹۲ ] [ 12:22 ] [ من و همسرم ]
SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالیجون

 

سلام

خدایی این مدت اصلااا دست و دلم به نوشتن نمیرفت خیلی از لجاظه فکرییی مشغول بودم وو هستم

این روزهااا که عمه جان امده بودن خونمون و هرروز مهمون داشتیم و سرگرم ...

روز دوشنبه با روشنک رفتیم دکتر و خداروشکر که چیزه خاصی نبود و موقع برگشت هم یه سر رفتیم تی تی

من یه سه تا شال خریدم و برگشتیم خونه برای ناهار زرشک پلو خوردیم که به من حسابی چسبید....

این روزهاا اریانا حسابی سرمون رو گرم میکرد و بهمون خوش میگذشتتت..

برای فردا هم با عمه اینا رفتیم شوش و تتمه خرید منوو کردیم و اوناااا یه سری خرت و پرت خریدن و امدیم خونه

من میز اتو و پیش دستی و ..... اینجور چیزام مونده بود ....

بعدشم عمه اینا برای شبش رفتن خونه عموم و منم موهامووو رنگ کردم البته تیره گذاشتم تا رنگ موهای خودم

باشه آخه برای عکس های اسپتمون میخوام موهام رنگ اولیی باشههه ....

آتلیه هم رفتیم صحبت کردیم و کاراش کردیم فقط خداکنه که سرد نباشههه بتونیم بریم تو باغ....

آرایشگاهم هم رفتم دیدم و اکی کردم و خونمون هم سرامیکاش نتموم شده و کاغذ دیواریش مونده

خوب ادامه حرفام ....

با دختر عمه و کوچولوش رفتیم فرحزاد و حسابی اونجاااا خوش گذشت بهمون یه نکته قابل توجه این نوه عمه ماا

خیلی شبیه همسری منه یعنی هرجا باهاش میرفت همه میگفتن دخترشهههه کل فامیلم این عقیده رو دارن

حالا چراااا نمیدونم ولی میدونم اون موقع هاااا که دختر عمم هنوز مجرد بودد مبامد ابنجااا میرفتیم با رضا فری

کثیففففف بجه خدایی حق نون و نمک و نگه داشته هههههههههههههههههههههههه

کمی درد و دل.....

این روزهاااا خیلی دلم گرفته بعضی وقتهاااا به حدی میرسم که دلم میخواد همین الان بگم نمیخواد دیگه بسهه

میخوام دخترر بابا م بمونم نمیخوام عروس بشم ...

دلم به حدی گرفتههه اس نمیدونم یعنی این حس تمومه دختراستتتت ...

مامانم منو بیشتر داغون میکنه معلومه حال هوای خوبی نداره ولی سعی میکنم جلوی اونا خودمووو بزنم به

بی خیالییی ولیی حالم عجببب بدددددهههه

هرکی هر چی میگهههه من حوصله ندارم میخوام بخوابم خسته ام میدونم احساسم رو دارم جرت پرت میگم

ولی خدایی الانم داغونم نه اینکه بدم بیاد و ازاین حرفااااا وقتی میبینم رضااا اینا شادن و خوشحالننن من عصبانی

میشم خدایی اونا چیکار کننن !!!!

احساس میکنم دارن یه تیکه ار جونم میذارم و میرم من خانواده ام خیلی دوست دارم از اول هر کاری کردم تا

اونااا عذابی نکشن دیگه همه کم و بیش میدونین !!!

ولی امیدوارم خدا بهم قوت بدهههه

مامان و بابا میناا وریحونمم که خیلی لاغر کردی برای عروسی من همتون رو تا لحظه مرگم میپرستم منو فراموش

نکنین عاشقتونمممممممممممممممممممممممممممممممممممم

ایکاش  ثانیه ها روبشه نگه دارم ...

بدونه شما از همه چی بیزام ........            میمیرم وقتیی نباشینن


ادامه مطلب
[ سه شنبه دوازدهم آذر ۱۳۹۲ ] [ 2:6 ] [ من و همسرم ]
 

 

سخن سر امام حسین(ع) به حامل آن:

"همانطور که بین سر و بدنم جدایی انداختی, خداوند بین گوشت و استخوانت جدایی اندازد و تو را نشانه و عبرتی برای جهانیان قرار دهد...

 

 

 

سلام

این روزا حال و هوای شهرمون چه زود بوی محرم گرفته و قربون امام حسین برم که از کوچیک و بزرگ

همه و همه برای نوکری خودشون رو آماده کردن !!!!!

دوباره محرم اومد وبحث فرح بخش غذای نذری وتبادل اطلاعات که کجا شام میدن...ودوباره بحث

هیئت وعلم وکتل محله ها...

این روزها خونه منو همسری داره آماده میشه و چیزی نمونده کف خونه سرامیک بشه و کاغذ

دیواری کابینت ها هم رنگشون مونده و تقریبا تا یه ماه دیگه آماده میشه هرچند خونمون یه خوابه شد

اولش خیلی غصه خوردم ولی این قضیه رو تو خودم حل کردم و اروم شدم

امسالم مثله پارسال میریم خونه دوست مامانم برای زیارت عاشورا و روضه !!!

روز یکشنبه نذری ساندویجمون رو دادیم ومن برای همسری از نوع دوبلش رو گذاشتم

برای روز دوشنبه هم رفتیم خونه عموی همسری غذا زرشک پلوو بود

برای روز سه شنبه هم خود همسری اینا زرشک پلو داشتن و به هیئت دادن و من برای

ساعت ۲ امدم خونه داشتم از خستگی می مردم ولی برای امام حسین آدم هر کاری میکنه

روز عاشورا هم رفتم هیئت همسری اینا یاده سالهای گذشته افتادم که از سر کوچه یواشکی

می امدم تا نگاش کنم ولی حالا کنار مادر شوشو بودم .....

این روزها دلم برای پدر بزرگم تنگ شده پارسال خدا بیامرز زنده بود ولی تو بیمارستان بود

خداروحت رو شادکنه آقا جون ....

 

 

نتیجه:محرم هم اومد ورفت ودوباره میاد امیدوارم سال بعد هم بتونیم برای نوکری امام حسین

آماده باشیممم

 

امام حسین شرمنده که هنوزم غریبی..


+اما رضا(ع):می فرماید: هر كـس به رزق و روزى كم از خدا راضى باشد، خداوند از عمل كم او راضى

خواهد بود

 

+خواهشا هرکی میره حمام شیر رو از حالت دوش در بیاره زمستون آدم سکته ناقص میزنه

 

+اگه مورچه اذییتون میکنه پوست خیار را نزدیك سوراخ مورچه‌ها قرار دهید.

+ شرمنده فقط تو همه لحظه هااا قندک تو ذهنم بود نتونستم بقیه رو دعا کنم

امیدوارم دامنت سبزززز بشه

 

 

[ جمعه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۲ ] [ 4:22 ] [ من و همسرم ]
سلام

تاریخ عروسیه ما معلوم شد بله ما تالار هم رزرو کردیم و بسی شادمانیم.... عروسیمون یکشنبه  ۶ بهمن ماه شد... همیشه دوست داشتم عروسیم تو شهریور یاخرداد باشه ولی خوب نشدد  و آرزو میکنم که اونروز هوا خیییلی سرد نباشه وگرنه من تبدیل به یه عروس یخ زده میشم....واسه فیلمبرداری که بریم باغ چه اتفاقی واسه من خواهد افتاد ... مامانم برام یه شلوار پشمی خریده مادرشوهرم هی میگه کلیه بند ببند

 نشد دیگه تارخ دیگه ای بندازیم چون تالاری که میخواستیم فقط همین روز رو خالی داشت ولی رضا خیلی خوشحاله چون همش میگفت من چطوری گرمای کت و شلوار رو تحمل کنم

خلاصه که روزشمار شده برام و من استرسم بیشتر شده


خب حالا داستان ما تو این مدت چی بوده رو براتون تعریف میکنم....

این چن وقته که همش درگیر تالار بینی و اینا بودیم وبرای روز ۵ آبان تولد حسین پسر خواهرش ۱

بود که به دلیل فوت خاله همسرش تولدش تعطیل شدو یه جمع خورمونی برگزار شد منم براش یه

بلوز شلوار خریدیم چون همسری براش از قشم یه عالمه وسیله آورده بود برا همین منم همون رو

کافی دیدم و مامان هم بهش پول داد.

 موهام رفتم   n3گذاشتم نمیدونم خیلی از موهام ناراضی بودم از شماها هم کمک خواستم که فقط چن نفری امدن و نظر دادن !!!!

راستیتش منم دیگه نمی خوام تو وبلاگهای دیگه برم فعلا حال و حوصله ندارم چون تو پست قبل کمی دلخور شدم الان اگه امدم  به اصرار یکی از دوستان بود برای گذاشتن احوالاتم جون فکر میکرد حالم خوب نیست !!!

برای روز عید غدیر رفتیم عروسی فامیلای همسری یه کت و دامن مشکی پوشیدم موهام هم که مشکی بود

یاده روزهای مجردیم افتادم

وقتی اینهمه کار و استرس رو خودم میبینم دلم برای روزهای محردیم تنگ میشه که اون موقع رضا برام یه دوست بود و با سونا و مینا تو این پاساژاون پاساژ بودیم انتظارا فرق داشت خونمون برام یه جایی دیگه بود مسولیت نداشتم یه جورایی مستمر آزاد بودم اما این روزها

هرجای خونمون برام داره میشه خاطره نمیدونم اصلا دلم نمیخواد از خونمون برم هرچی خونه خودمم باشه از این حرفاااا دلم برای همه چی مامان و بابام جرو بحث هامون کمدم تختم  خواهرام همه تنگ میشه این حرفا رو نمیتونم به رضا بگم آخه اونم ناراحت میشه میگه پس بیش من راحت نیستی ولی نمیتونه حرفا مو درک کنه دلم گرفته اس مثله مسافر شدم وسیله هاا یه گوشه اس چند روز پیش مینا میگه بیا کمدتو کم کم خالی کن

اونایی که نمی پوشی رو بردار میخواستم از بغض منفجر شم خیلی برام سخته !!!

کاش میدونست که خواهرش فکر میکنه وقتی هنوز اونجا لباس داره ماله اینجاااست اون جوری حس غریبه

بودن بهم دست میده !!!کاش میدونست که خواهرش دلش برای اینکه از سرما بره تو بغلش تنگ شده !!!

شبا رو تختم میخوابم عینه خولا دوطرفه تختم میگیرم  دلم نمیخواد برم الانم گفتن این حرفا اشکامو سریز کرده

من دختر وابسته ای نبودم ولی این اخری خیلی وابسته خانوادم شدم دیشب خوابم نمی برد بلند شدم تو خونمون راه میرم رفتم تو صورت مامانم آنقدر اشک ریختم آخه نمیتونم جلوشون گریه کنم کاش اوله ازدواج این جوری نبود این حس به آدم دست نمیداد آخه من ۲۹ ساله که اینجا بودم چطوریه که یهوووو باید برم

دیشب از خونه رضا اینا امدم به مامانم میگم مامان منو بغل کن نازم کن

 

[ چهارشنبه هشتم آبان ۱۳۹۲ ] [ 12:15 ] [ من و همسرم ]
درباره وبلاگ

جای سوره ای به نام "عشق " در قرآنت خالی ست ،...
که اینگونه آغاز میگردد :
.
.
و قسم به روزی که قلبت را می شکنند
و جز خدایت مرهمی نخواهی یافت...!!!

سلام اینجا می نویسم تا یادگاری برام بمونه
از روزهای خوب وکمی تلخخخخخخخخخخخ

اي خداي مهربون، به خاطر همه ي نعمتهايي كه به من و همسرم دادي، به خاطر عشق پاكي كه نصيبمون كردي و به خاطر اينكه خودت (فقط خودت) ما رو به وصال ِ هم رسوندي، اَزت ممنونيم و هميشه ميگيم: خدايا شكرت.
خدایا ما تلاش می کنيم كه با دوست داشتن ِ همديگه، به تو برسيم. خدایا من و همسرم رو توی آغوشت جا بده..
خدايا به ما كمك كن اونطوري زندگي كنيم كه تو دوست داري (آمين يا ربّ العالمين).




روز خواستگاری 10/6/91

روز بله برون 14/6/91

روز آزمایش 21/6/91

روزعقد 31/6/91