♥♫♥همه چی آرومه 000♥♫♥

روزنوشتهای زندگی متاهلی به همراه یه نی نی وروجک

سلام

این مدت نتونستم بیام بنویسم به این دلیل پسرم :

اینکه واقعا نشستن برام سخت شده و استخوان های لگنم  از درد داره میشکنه ...

و اینکه حموم خونه دچار نشتی شده و یه بنایی رو دستمون گذاشته و خونمون الان بازار شامه ...

این روزها حالتهای عجیب و غریب ندارم فقط اینکه شب ها موقع خواب کلی ناله میکنم اونم به خاطر کمرم

هست و رگ های پا میگیره ...

بابا این هفته ها رفته بود قشم برای ترخیص باراش و خدارو شکر تموم کارا به خوبی انجام شد

روز سالگرد ازدواجمون هم اینجا نبود و من چقدر ناراحت شدم و غصه خوردم ....

برای فردا ش هم که امد مادرشوهری برامون کیک درست کرده بود و روشم نوشته بود پیوندتان مبارک

برای شام زرشک پلو درسست کرده بود و خاله ریحانه و مینا هم دعوت کرده بود بیان

آخه مامان جون سارا با باباجونت رفته بودن ملابر مادر زن عموی من فوت شده بود

روز سالگرد ازدواجم هم فهمیدم که خاله سمیه هم باردار شده و ایشاله این بار به سلامتی این راه رو سپری

کنه آخه یه بار سقط داشته ....

تا عید چیزی نمونده امسال بدلیل هیکل عالی از خریدکردن معذور میشیم و فقط یه سارافون لی میگیرم

اها نگفتم که بابایی که امد برای جبران نبودنش تو سالگرد ازدواج برام یه الگو خرید

امروز هم وقته دکتر گرفتم و با بابایی میاییم تا صدای قلبت رو بشنویم و چک آپ بشیم

 

 

 

[ دوشنبه سیزدهم بهمن 1393 ] [ 15:58 ] [ من و همسرم ]

[ ]

این روزها هرروزش با یه حالت جدید شروع میشه و ادمی رو وارد هیجان های تازه میکنه ...

رفتم و ازمایش غربالگری دادم که خداروشکر نرمال بود ولی یه کوچولو قندم ناشتا پایین بود که قرار 13 برم پیش دکترتا ببینم اون چی میگه ؟؟؟؟

این روزا همه از دماغ من البته شصت ماغ شده میگن اینکه چقدر باد داره ولی خودم زیاد

متوجه نمیشم و فکر میکنم که معمولیم ...

دیروز با مامانم رفتیم  بازاراول رفتیم ناهار خوردیم بعدش رفتیم خرید من زیاد چیزای اضافی نخریدم هر چیزی که

فکرکردم لازمه همونو گرفتم ....

یه تشک بازی و قاشق چنگال و شونه و یه سری خرت و پرت ولی خیلی خسته شده بودم و کف پاهام درد

گرفته بود و شب برای شام امدیم خونه مامانم و خورشت بادمجون خوردیم ساعت 11 بود که داشتم میمردم

از خواب و پیش به سوی خونه راه افتادیم ...

هنوز بین زایمان طبیعی و سزارین مردد موندم نمیدونم کدوم رو انتخاب کنم

دلم میخواد طبیعی زایمان کنم ولی نه دلم یه ترسی دارم که نکنه کم بیارم اونوقت چیکار کنم ....

تقریبا هرروز پسری تکون های عجیب غریب مبخوره و ادم خندش میگیره خیلی دلم میخواد بدونم که چه شکلیه

لباساشو زود زود بپوشه و راه بره چه مادر عجولیم من ؟؟؟

 

[ یکشنبه بیست و هشتم دی 1393 ] [ 10:22 ] [ من و همسرم ]

[ ]

سلام

فقط میدونم  که خیلی دیر امدم هیچ دلیل برای گفتنش ندارم ... زبان غاصر است .

هنوز راستش دستام زیاد رو کیبور خوب قالب نگرفته و مثله روزهای اول این وبلاگ شدم مبتدی ...

من الان وارد ماه ششم بارداری شدم و فردا باید برم آزمایش دیابت بارداری بدم

تو مدت تو لاین و واتساپ بوذم با الهام بانو در ارتباط بودم خدایی هر سوالی هم داشتم بهم کمک میکرد

داشتم اینجاها میچرخیدم دیدم از تموم لحظه های زنگیم اینجا یه یادداشت کوچیکی دارم جز نی نی که داره

به ما ملحق میشه تصمیم گرفتم یه خورده هم برای اون بنویسم برای پسرم پسری که حس مادری رو داره

به من هدیه میده ...

تو مدت خیلی اتفاقا افتاد که خواهری تقریبا براتون نوشنه و من تکراری نگم و حرفای جدید بنویسم

هنوزم هرکی میبینه میگه زیاد معلوم نیست بارداری انگار چاق شده باشی اینطوری هستی

خودم با وزن 76 باردار شدم الانم 83 کیلو شدم هنوز شکمم بیرون نیومده ولی دکتر گفت طبیعی هستش

خوب من 8 شهریور امسال بایدد خاله پری یامد سراغم که نیومد و منو به شک با ترس انداخت که نکنه باردارم

اخه ماههای گدشته خیلی توهمم میزدم و در اخر هم میشدم خلاصه با یه هفته تاخیر رفتم آزمایش دادم دیدم

بله ما هم اره خلاصه همسری که مثله اسفند رو آتیش بود و همش میگفت بیام خونه میگفتم بیایی که چی

انگار الان دنیا میاد خلاصه هفته بعد رفتم دکتر و برای سونوگرافی برای هفته هفتم نوشت برای تشکیل قلب و

اینا من از همون روزاول دماغ باد نمود وخیلی ها گفتن نی نی دختر ه برای منو همسری چون اولی بود فرقی

نداشت خلاصه ویارهای من کباب کوبیده بود اونم به مدت یه هفته بعد از سرم افتاد عاشقه لواشک و چیزای

ترش شده بودم و پاستیلم دوست داشتم با ساندویچ از جلوی شاندویچی که رد میشدم عینه این بیچاره ها

ذول میزدم تو خلاصه همسری که یه شب برام دوتا همبرگر گرفته بود فقط هم همبرگر میخوردم بقیه غیر مجاز

بودن دیگه لباس همسری که بوی ساندویچ گرفته بود تا کردم گذاشتم رو صورتم تا صبح خوابیدم

کلا از هیچی بدم نیومد و عاشق خوردن بودن ....

بماند که این دخترای فامیل از تست های مختلف استفاده کردن تا بفهمن نی نی چیه من جمله نمک پاشیدن رو

سرم که من دست به موهام کشیدم وگفتن دختره برام رونبض با حلقه گرفتن شد پسر پفم خوابید زیاد باد

نکردم گفتن پسره خلاصه که رفتم و شد پسمل ....

ولی حالا همه میگن شبیه باباش میشه سفید و بور  باید اونم صبر کنم ببینم کدوم درست در میاد

 

 

[ دوشنبه پانزدهم دی 1393 ] [ 17:17 ] [ من و همسرم ]

[ ]

سلام

الان که یه فلش بک به عقب میرنم میبینم که نزدیک 4ماه شده که زندگی مشترکم شروع شده زندگی که براش

چقدر حرفا و سختی ها کشیدم و بماند تو این 4ماه که شروع کردیم این راه بزرگ رو تقریبا 90%خوب بوده اون

10% هم باید باشه دیگه ؟؟؟؟از همتون خبر دارم کم و بیش چون خواهر گلم برام اطلاع رسانی میکرد ...

زندگی ماهم از فردای پاتختی شروع شد و مثله همه اونایی که متاهل هستن کلن نمیدونم چرا حس میکنم

اون روزا که دوست بودیم هیجان بیشتر بود الان که تو آرامشیم همه چی معمولیه خوبه هااااکلن گفتم .....

سال نو تو خونه خودمون یه مزه ای داشت برامون دوتایی کنار سفره هفت سین اولین ماهی پلو هم خوردیم .

بعدشم هی دعوت این ور اون ورمن کلن امسال 4 تا مهمون داشتم البته 4 تا خانواده بقیه فقط سر زدن

این همسری خیلی خوشحاله و همش از زندگی متاهلی تعریف میکنه البته تا میگی پول میگه ای بابا زن گرفتن

همینش بدههههه از فردای پا تختی همش نی نی میخواد ولی من هنوز امادگی ندارم برعکس شدههه حالا انگار

20سالمه ناز میذارم والاااااا

تو عید مسافرت نرفتیم فقط یه بار با همسری اینا رفتیم دماوند و با خواهری اینا دربند که براتون عکس میدارم

تو خونه موندن اصلا اذیتم نکرده و با خانواده همسری بجز خ ش ا مشکلی ندارم

اوایل دردو دلمو با همسری میکردم ولی دیدم نمیشه آخه خواهرشه نمیتونه تحمل کنه سعی کردم بهش نگم

خودش میدونه هااا ولی کلن این مردا جو گیرن یه هو از خودشون درمیان حالا از این به بد میخوام یه بند به نوشته

هام اضافه کنم به اسمه مشورت که با شماها بحرفم....

عروسی دختر عمه هم مینا براتون گفته دیگه من تکرارش نمیکنم دلم برای اینجا خیلی تنگ بود ولی خیلی تنبل

شدم بااینکه وایمکس دارم نمیدونم چرا بی حال شدم

روز زن و مادر به همه دوستام به اونایی که دارن مامان میشن خلاصه همه همه مبارک !!!!

[ یکشنبه سی و یکم فروردین 1393 ] [ 14:21 ] [ من و همسرم ]

[ ]

 سلام

ا ین پست فقط برای اون روزه بقیه حرفا تو پسته بعدی.....

خوب از اون روز شروع میکنم ...

ساعت 9 صبح با اینکه حسابی خوابم میومد بیدار شدم و اومدم تو هال یه نگاه به خونمون انداختم یعنی من امشب اینجا نمی خوابم.... چقدر این خونه آرامش داره چقدر توش انرژی مثبت هست ... وسایلمو که از شب قبل آماده کرده بودم آوردم توپذیرایی ( کفش موبایلم و کیف پول...) پالتمو برداشتم و یه صبحونه ی مختصر خوردم عمه ام اینا هم اونجا بودن و پسر عمم هم همش سربه سر همه میداشت خیلی سعی کردم گریه نکنم تا مامان اینا اذیت نشن اومدم زنگ بزنم به همسری ببینم که کجاست دیدم که صدای بوق بوق میاد سرصبحی ازاونایی که برا ماشین عروس میکشن همه رفتیم تو بالکن که دیدم همسریه و برام دست تکون داد... رفتم تو اتاق با مامانم خداحافظی کنم گرفتمش تو بغلم و هر دوتامون زدیم زیر گریه چقدر دوسش دارم خدا....بعدم بابام در حالیکه اشکاشو پاک میکرد می گفت ای بابا گریه نکنید....  بعدم رفتم بابامو بغل کردم و حسابی بوسش کردم  هنوزاشکام میریختن ورفتم ... قبل از رفتن به خودم گفتم امروز هرچه پیش آید خوش آید فقط باید بخندی.....که رفتیم جلوی آرایشگاه که دیدیم بستس همسری گفت خوبه گفتی حرص نخوریم خلاصه کله صبحی دوتایی هایپ خوردیم تا بیاد با نیم ساعت تاخیر رسید منم همش نیشم باز خودشم تعجب کرده بود چون میگفت :فکرکرده من الان کلی هوار هوار میکنم براشش خلاصه با هم رفتیم تو موهام که دیدین آرایشم همین طور فقط همسری وقتی لباسو آورد تور عروسم باید بلند بود و برای من کوتاه آورده بود پیش خودم گفتم قسمت همینه غرغر ممنوع ؟؟؟؟؟

لباسم پوشیدم وخییلی حس خوبی داشتم آرایشگرم گفت خیلی خیلی خوب شدی خیلی ازت راضیم .... چند دقیقه ای نشستم تا بالاخره آقای داماد اومد دنبالم قرارمون ساعت 12 بود ولی با 1 ساعت تاخیر اومد و از همینجا فیلم بازی کردنا شروع شد ... وقتی رضا و دیدم کلی ذوق کردم بچم خیلی ناز شده بود توی کت شلوار  .... دسته گلمم خیلی خوب درست کرده بود همونی بود که میخواستم شیک شده بود ولی ماشین معمولی شده بود گلش ولی اهمیتی نداشت... دسته گل مهم بود که توی همه ی عکسا هست..... چون هوا آفتابی بود راه افتادیم سمت باغ که توی ترافیک موندیم... توی باغ کلی عروس دوماد بود و خیلی صحنه ی قشنگی بود یه باغ خوشگل با یه عالمه دختر پسر خوشگل .... که در حال شادی کردن بودن ...ولی ما رفتیم قسمت خصوصییی میدونینکه آقامون حساسهههه

 دوباره شروع شد ژست گرفتن و فیلم بازی کردن... از رضایه سره ایراد میگرفتن ... می گفتن عروس به این شیطونی داریم داماد به این سر به زیری که خوب ژست نمیگیره.... من تو دلم به این داماد سربه زیر افتخار میکردم و از اینکه جلف بازیای بعضی از دامادای اونجارو درنمیاره و یه جنتلمنه خوشحال بودم....دیگه آخرای عکس گرفتن حسابی سردم شده بود ابریزش بینی داشتم که آفتاب کاملا رفته بود هرچی می گفتم بذارید کتم و بپوشم می گفت نه حیفه فیلمت دوجور میشه تحمل کن... قرار بود ساعت 5 ما آتلیه باشیم ولی ساعت 6 امدیم منم گشنه اول گفتم غذا بعد عکس واقعا حالم بد شده بود

  دوباره مارو بردن آتلیه دیگه از اینجا به بعد زنگ زدنای خانواده ها شروع شد که کجایید؟ چرا دیر کردید!! عکسای آتلیه رو تند تند انداختیم و تازه اونجا ناهار خوردیم اونم چه مدلی.. وقنی از من عکس تکی میگرفت رضا میخورد وقتی میومدژست من و عوض کنه یه قاشق میذاشت دهن من ... توی باغ کلی گلی شده بودیم واسه همین نشد از من عکسی بگیرن که کفشام معلوم باشه... پایین دامنم گلی شده بود ولی زیاد معلوم نبود... دیگه دلشوره گرفته بودم .. راه افتادیم سمت تالار ... . از استرس حتی یک کلمه هم با رضا حرف نمیزدیم...  وقتی رسیدیم جلوی تالار یه نفس راحت کشیدیم .... خانواده هامون جلوی در وایساده بودن وقتی مامانم و بوس کردم به وضوح بدنش میلرزید... چقدر ناز و خوشگل شده بود ... یه سره قربون صدقم می رفت... خواهرام همه حسابی خوشگل شده بودن... . همه ی مهمونا ازم تعریف کردن و بعدم رقص شروع شد ... خیلی خوش گذشت ..حســـابی رقصیدیم ... ... وقتی شام خورده شد همه راه افتادیم واسه ماشین بازی ولی خدارو شکر تالار به خونه ی بابام نزدیک بود و منم به رضا گفتم زیاد نچرخ و زود بریم خونه آخه بعضی از دوستاش خیلی بد میپیچیدن جلوی ماشینمون... جلوی خونه بعد از کشتن گوسفند رفتیم بالا وقتی وارد خونمون شدم بغض گلمو گرفت و اشکام ریختن پایین خواهرام جمع شدن دورم که گریه نکن الان میخوایم بزن و برقص داشته باشیم ... منم خودمو کنترل کردم و بزن و برقص شروع شد... بعدش این بار جدی جدی مراسم خداحافظی شروع شد ... اشکام میریختن... مامان بابای من با مامان بابای رضا دستامون و تو دستم هم گذاشتن و برامون آرزوی خوشبختی کردن مامانمو بغل کردم و بوسیدم و بعدم بابام هم صورتشو بوسیدم هم دستشو ... هیچوقت نمیتونم محبتاشون و جبران کنم.. 29سال برای من زحمت کشیدن و آرزوشون خوشبختیه بچه هاشون بوده .. بعد از اون باخواهرام خدافظی کردم و از زیر قرآن رد شدیم و راهی خونه ی عشق شدیم .. یه سری از فامیلای  دنبالمون اومدن ... ولی این بار من آرامش داشتم.... خسته ولی خوشحال بودم.... وقتی همه رفتن دلم نمی اومد لباسمو عوض کنم ... با درآوردن لباس عروس عروسیه ما هم تموم شد و خوشحالم که لذت پوشیدن این لباس و چشیدم ... خیییلی روز خوبی بود....

[ سه شنبه بیستم اسفند 1392 ] [ 12:28 ] [ من و همسرم ]

[ ]