X
تبلیغات
♥♫♥همه چی آرومه 000♥♫♥

♥♫♥همه چی آرومه 000♥♫♥
روزنوشتهای زندگی متاهلی
 سلام

ا ین پست فقط برای اون روزه بقیه حرفا تو پسته بعدی.....

خوب از اون روز شروع میکنم ...

ساعت 9 صبح با اینکه حسابی خوابم میومد بیدار شدم و اومدم تو هال یه نگاه به خونمون انداختم یعنی من امشب اینجا نمی خوابم.... چقدر این خونه آرامش داره چقدر توش انرژی مثبت هست ... وسایلمو که از شب قبل آماده کرده بودم آوردم توپذیرایی ( کفش موبایلم و کیف پول...) پالتمو برداشتم و یه صبحونه ی مختصر خوردم عمه ام اینا هم اونجا بودن و پسر عمم هم همش سربه سر همه میداشت خیلی سعی کردم گریه نکنم تا مامان اینا اذیت نشن اومدم زنگ بزنم به همسری ببینم که کجاست دیدم که صدای بوق بوق میاد سرصبحی ازاونایی که برا ماشین عروس میکشن همه رفتیم تو بالکن که دیدم همسریه و برام دست تکون داد... رفتم تو اتاق با مامانم خداحافظی کنم گرفتمش تو بغلم و هر دوتامون زدیم زیر گریه چقدر دوسش دارم خدا....بعدم بابام در حالیکه اشکاشو پاک میکرد می گفت ای بابا گریه نکنید....  بعدم رفتم بابامو بغل کردم و حسابی بوسش کردم  هنوزاشکام میریختن ورفتم ... قبل از رفتن به خودم گفتم امروز هرچه پیش آید خوش آید فقط باید بخندی.....که رفتیم جلوی آرایشگاه که دیدیم بستس همسری گفت خوبه گفتی حرص نخوریم خلاصه کله صبحی دوتایی هایپ خوردیم تا بیاد با نیم ساعت تاخیر رسید منم همش نیشم باز خودشم تعجب کرده بود چون میگفت :فکرکرده من الان کلی هوار هوار میکنم براشش خلاصه با هم رفتیم تو موهام که دیدین آرایشم همین طور فقط همسری وقتی لباسو آورد تور عروسم باید بلند بود و برای من کوتاه آورده بود پیش خودم گفتم قسمت همینه غرغر ممنوع ؟؟؟؟؟

لباسم پوشیدم وخییلی حس خوبی داشتم آرایشگرم گفت خیلی خیلی خوب شدی خیلی ازت راضیم .... چند دقیقه ای نشستم تا بالاخره آقای داماد اومد دنبالم قرارمون ساعت 12 بود ولی با 1 ساعت تاخیر اومد و از همینجا فیلم بازی کردنا شروع شد ... وقتی رضا و دیدم کلی ذوق کردم بچم خیلی ناز شده بود توی کت شلوار  .... دسته گلمم خیلی خوب درست کرده بود همونی بود که میخواستم شیک شده بود ولی ماشین معمولی شده بود گلش ولی اهمیتی نداشت... دسته گل مهم بود که توی همه ی عکسا هست..... چون هوا آفتابی بود راه افتادیم سمت باغ که توی ترافیک موندیم... توی باغ کلی عروس دوماد بود و خیلی صحنه ی قشنگی بود یه باغ خوشگل با یه عالمه دختر پسر خوشگل .... که در حال شادی کردن بودن ...ولی ما رفتیم قسمت خصوصییی میدونینکه آقامون حساسهههه

 دوباره شروع شد ژست گرفتن و فیلم بازی کردن... از رضایه سره ایراد میگرفتن ... می گفتن عروس به این شیطونی داریم داماد به این سر به زیری که خوب ژست نمیگیره.... من تو دلم به این داماد سربه زیر افتخار میکردم و از اینکه جلف بازیای بعضی از دامادای اونجارو درنمیاره و یه جنتلمنه خوشحال بودم....دیگه آخرای عکس گرفتن حسابی سردم شده بود ابریزش بینی داشتم که آفتاب کاملا رفته بود هرچی می گفتم بذارید کتم و بپوشم می گفت نه حیفه فیلمت دوجور میشه تحمل کن... قرار بود ساعت 5 ما آتلیه باشیم ولی ساعت 6 امدیم منم گشنه اول گفتم غذا بعد عکس واقعا حالم بد شده بود

  دوباره مارو بردن آتلیه دیگه از اینجا به بعد زنگ زدنای خانواده ها شروع شد که کجایید؟ چرا دیر کردید!! عکسای آتلیه رو تند تند انداختیم و تازه اونجا ناهار خوردیم اونم چه مدلی.. وقنی از من عکس تکی میگرفت رضا میخورد وقتی میومدژست من و عوض کنه یه قاشق میذاشت دهن من ... توی باغ کلی گلی شده بودیم واسه همین نشد از من عکسی بگیرن که کفشام معلوم باشه... پایین دامنم گلی شده بود ولی زیاد معلوم نبود... دیگه دلشوره گرفته بودم .. راه افتادیم سمت تالار ... . از استرس حتی یک کلمه هم با رضا حرف نمیزدیم...  وقتی رسیدیم جلوی تالار یه نفس راحت کشیدیم .... خانواده هامون جلوی در وایساده بودن وقتی مامانم و بوس کردم به وضوح بدنش میلرزید... چقدر ناز و خوشگل شده بود ... یه سره قربون صدقم می رفت... خواهرام همه حسابی خوشگل شده بودن... . همه ی مهمونا ازم تعریف کردن و بعدم رقص شروع شد ... خیلی خوش گذشت ..حســـابی رقصیدیم ... ... وقتی شام خورده شد همه راه افتادیم واسه ماشین بازی ولی خدارو شکر تالار به خونه ی بابام نزدیک بود و منم به رضا گفتم زیاد نچرخ و زود بریم خونه آخه بعضی از دوستاش خیلی بد میپیچیدن جلوی ماشینمون... جلوی خونه بعد از کشتن گوسفند رفتیم بالا وقتی وارد خونمون شدم بغض گلمو گرفت و اشکام ریختن پایین خواهرام جمع شدن دورم که گریه نکن الان میخوایم بزن و برقص داشته باشیم ... منم خودمو کنترل کردم و بزن و برقص شروع شد... بعدش این بار جدی جدی مراسم خداحافظی شروع شد ... اشکام میریختن... مامان بابای من با مامان بابای رضا دستامون و تو دستم هم گذاشتن و برامون آرزوی خوشبختی کردن مامانمو بغل کردم و بوسیدم و بعدم بابام هم صورتشو بوسیدم هم دستشو ... هیچوقت نمیتونم محبتاشون و جبران کنم.. 29سال برای من زحمت کشیدن و آرزوشون خوشبختیه بچه هاشون بوده .. بعد از اون باخواهرام خدافظی کردم و از زیر قرآن رد شدیم و راهی خونه ی عشق شدیم .. یه سری از فامیلای  دنبالمون اومدن ... ولی این بار من آرامش داشتم.... خسته ولی خوشحال بودم.... وقتی همه رفتن دلم نمی اومد لباسمو عوض کنم ... با درآوردن لباس عروس عروسیه ما هم تموم شد و خوشحالم که لذت پوشیدن این لباس و چشیدم ... خیییلی روز خوبی بود....

[ سه شنبه بیستم اسفند 1392 ] [ 12:28 ] [ من و همسرم ]
 

ggg.jpg

 

سلام

نبودم چون خیلی سرم گرم بود و وقت نداشتم البته اونایی که متاهل شدن میدونن که چی میگم ؟؟؟

این هفته همش بدوبدو داشت برامون از روز جمعه که خونه مامان حونم بودیم و من ومینا رفتیم بوستان برای

عکس های اسپرتم چند تا خرت و پرت بخریم  و خریدیم و و امدیم شب یلدا خونه مامان جونم برگذارشد

رضا هم امده اونجا شام خوردیم و امدیم خونه ؟؟

برای فردا هم روز شنبه بود برای یلدا من همون خریدهامو اوردم یه پالتوی مشکی خز دار که از عاج هفت تیر

خردیدم ۳۵۰ شد با یه پوتین مشکی که اونم ۱۷۰شد ومخلفات یلدایی ......

قرار بود بریم خونه مادر بزرگ همسری که بنا به دلایلی کنسل شد و یلدا هم خونه خودمون موندیم

برای روز یکشنبه هم مامان وسایلای نذری شعله زرد رو خریدو قرار شد مرضیه (عروس عمم )هم بیاد خونمون

امدن برای شام مرغ و سالاد ماکارونی درست کردیم

شغله زرد هم دزست کردیم و برای ناهار رفتیم خونه  پسر عموی بابام و حلیم خوردیم جای همگی خالی خیلی

خوشمزه شده بود اونجا دختر عموی بابام اعلام فرمود که من خیلی خونتون بهم خوش میگذره میخوام برای شب

بیام اونجا ماهم برگشتیم و شام درست کردیم و خورشت کرفس با زرشک پلو و عروس عمم همون مرضیه هم

نگه داشتیم بعد از شام مهمونا همگی رفتن و ماهم به سمت رخت خواب رفتیم

برای فردا هم کار خاصی رو انجام ندادیم تا روز ۵شنبه تا باهمسری رفتیم سرویس طلا هم خریدیم

سرویس هم قشنگ شد دادم به مامانه همسری تا روز حنابندون بران بیاره !!!!

برای ناهار هم خوراک لوبیا خوردیم

برای ۵شنبه سالگرد بابا بزرگم بود و تو مراسم شرکت کردیم و برای شام هم خونه مادر جون بودیم و آخر شب

موقع برگشت همسری میگه سیما یه ماه دیگه این موقع ما داریم از تالار میایم بیرون و جیغ و سوت راه میندازیم

کلی دوتایی تو رویا غرق شدیم

 

[ یکشنبه هشتم دی 1392 ] [ 12:22 ] [ من و همسرم ]
SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالیجون

 

سلام

خدایی این مدت اصلااا دست و دلم به نوشتن نمیرفت خیلی از لجاظه فکرییی مشغول بودم وو هستم

این روزهااا که عمه جان امده بودن خونمون و هرروز مهمون داشتیم و سرگرم ...

روز دوشنبه با روشنک رفتیم دکتر و خداروشکر که چیزه خاصی نبود و موقع برگشت هم یه سر رفتیم تی تی

من یه سه تا شال خریدم و برگشتیم خونه برای ناهار زرشک پلو خوردیم که به من حسابی چسبید....

این روزهاا اریانا حسابی سرمون رو گرم میکرد و بهمون خوش میگذشتتت..

برای فردا هم با عمه اینا رفتیم شوش و تتمه خرید منوو کردیم و اوناااا یه سری خرت و پرت خریدن و امدیم خونه

من میز اتو و پیش دستی و ..... اینجور چیزام مونده بود ....

بعدشم عمه اینا برای شبش رفتن خونه عموم و منم موهامووو رنگ کردم البته تیره گذاشتم تا رنگ موهای خودم

باشه آخه برای عکس های اسپتمون میخوام موهام رنگ اولیی باشههه ....

آتلیه هم رفتیم صحبت کردیم و کاراش کردیم فقط خداکنه که سرد نباشههه بتونیم بریم تو باغ....

آرایشگاهم هم رفتم دیدم و اکی کردم و خونمون هم سرامیکاش نتموم شده و کاغذ دیواریش مونده

خوب ادامه حرفام ....

با دختر عمه و کوچولوش رفتیم فرحزاد و حسابی اونجاااا خوش گذشت بهمون یه نکته قابل توجه این نوه عمه ماا

خیلی شبیه همسری منه یعنی هرجا باهاش میرفت همه میگفتن دخترشهههه کل فامیلم این عقیده رو دارن

حالا چراااا نمیدونم ولی میدونم اون موقع هاااا که دختر عمم هنوز مجرد بودد مبامد ابنجااا میرفتیم با رضا فری

کثیففففف بجه خدایی حق نون و نمک و نگه داشته هههههههههههههههههههههههه

کمی درد و دل.....

این روزهاااا خیلی دلم گرفته بعضی وقتهاااا به حدی میرسم که دلم میخواد همین الان بگم نمیخواد دیگه بسهه

میخوام دخترر بابا م بمونم نمیخوام عروس بشم ...

دلم به حدی گرفتههه اس نمیدونم یعنی این حس تمومه دختراستتتت ...

مامانم منو بیشتر داغون میکنه معلومه حال هوای خوبی نداره ولی سعی میکنم جلوی اونا خودمووو بزنم به

بی خیالییی ولیی حالم عجببب بدددددهههه

هرکی هر چی میگهههه من حوصله ندارم میخوام بخوابم خسته ام میدونم احساسم رو دارم جرت پرت میگم

ولی خدایی الانم داغونم نه اینکه بدم بیاد و ازاین حرفااااا وقتی میبینم رضااا اینا شادن و خوشحالننن من عصبانی

میشم خدایی اونا چیکار کننن !!!!

احساس میکنم دارن یه تیکه ار جونم میذارم و میرم من خانواده ام خیلی دوست دارم از اول هر کاری کردم تا

اونااا عذابی نکشن دیگه همه کم و بیش میدونین !!!

ولی امیدوارم خدا بهم قوت بدهههه

مامان و بابا میناا وریحونمم که خیلی لاغر کردی برای عروسی من همتون رو تا لحظه مرگم میپرستم منو فراموش

نکنین عاشقتونمممممممممممممممممممممممممممممممممممم

ایکاش  ثانیه ها روبشه نگه دارم ...

بدونه شما از همه چی بیزام ........            میمیرم وقتیی نباشینن


ادامه مطلب
[ سه شنبه دوازدهم آذر 1392 ] [ 2:6 ] [ من و همسرم ]
 

 

سخن سر امام حسین(ع) به حامل آن:

"همانطور که بین سر و بدنم جدایی انداختی, خداوند بین گوشت و استخوانت جدایی اندازد و تو را نشانه و عبرتی برای جهانیان قرار دهد...

 

 

 

سلام

این روزا حال و هوای شهرمون چه زود بوی محرم گرفته و قربون امام حسین برم که از کوچیک و بزرگ

همه و همه برای نوکری خودشون رو آماده کردن !!!!!

دوباره محرم اومد وبحث فرح بخش غذای نذری وتبادل اطلاعات که کجا شام میدن...ودوباره بحث

هیئت وعلم وکتل محله ها...

این روزها خونه منو همسری داره آماده میشه و چیزی نمونده کف خونه سرامیک بشه و کاغذ

دیواری کابینت ها هم رنگشون مونده و تقریبا تا یه ماه دیگه آماده میشه هرچند خونمون یه خوابه شد

اولش خیلی غصه خوردم ولی این قضیه رو تو خودم حل کردم و اروم شدم

امسالم مثله پارسال میریم خونه دوست مامانم برای زیارت عاشورا و روضه !!!

روز یکشنبه نذری ساندویجمون رو دادیم ومن برای همسری از نوع دوبلش رو گذاشتم

برای روز دوشنبه هم رفتیم خونه عموی همسری غذا زرشک پلوو بود

برای روز سه شنبه هم خود همسری اینا زرشک پلو داشتن و به هیئت دادن و من برای

ساعت ۲ امدم خونه داشتم از خستگی می مردم ولی برای امام حسین آدم هر کاری میکنه

روز عاشورا هم رفتم هیئت همسری اینا یاده سالهای گذشته افتادم که از سر کوچه یواشکی

می امدم تا نگاش کنم ولی حالا کنار مادر شوشو بودم .....

این روزها دلم برای پدر بزرگم تنگ شده پارسال خدا بیامرز زنده بود ولی تو بیمارستان بود

خداروحت رو شادکنه آقا جون ....

 

 

نتیجه:محرم هم اومد ورفت ودوباره میاد امیدوارم سال بعد هم بتونیم برای نوکری امام حسین

آماده باشیممم

 

امام حسین شرمنده که هنوزم غریبی..


+اما رضا(ع):می فرماید: هر كـس به رزق و روزى كم از خدا راضى باشد، خداوند از عمل كم او راضى

خواهد بود

 

+خواهشا هرکی میره حمام شیر رو از حالت دوش در بیاره زمستون آدم سکته ناقص میزنه

 

+اگه مورچه اذییتون میکنه پوست خیار را نزدیك سوراخ مورچه‌ها قرار دهید.

+ شرمنده فقط تو همه لحظه هااا قندک تو ذهنم بود نتونستم بقیه رو دعا کنم

امیدوارم دامنت سبزززز بشه

 

 

[ جمعه بیست و چهارم آبان 1392 ] [ 4:22 ] [ من و همسرم ]
سلام

تاریخ عروسیه ما معلوم شد بله ما تالار هم رزرو کردیم و بسی شادمانیم.... عروسیمون یکشنبه  ۶ بهمن ماه شد... همیشه دوست داشتم عروسیم تو شهریور یاخرداد باشه ولی خوب نشدد  و آرزو میکنم که اونروز هوا خیییلی سرد نباشه وگرنه من تبدیل به یه عروس یخ زده میشم....واسه فیلمبرداری که بریم باغ چه اتفاقی واسه من خواهد افتاد ... مامانم برام یه شلوار پشمی خریده مادرشوهرم هی میگه کلیه بند ببند

 نشد دیگه تارخ دیگه ای بندازیم چون تالاری که میخواستیم فقط همین روز رو خالی داشت ولی رضا خیلی خوشحاله چون همش میگفت من چطوری گرمای کت و شلوار رو تحمل کنم

خلاصه که روزشمار شده برام و من استرسم بیشتر شده


خب حالا داستان ما تو این مدت چی بوده رو براتون تعریف میکنم....

این چن وقته که همش درگیر تالار بینی و اینا بودیم وبرای روز ۵ آبان تولد حسین پسر خواهرش ۱

بود که به دلیل فوت خاله همسرش تولدش تعطیل شدو یه جمع خورمونی برگزار شد منم براش یه

بلوز شلوار خریدیم چون همسری براش از قشم یه عالمه وسیله آورده بود برا همین منم همون رو

کافی دیدم و مامان هم بهش پول داد.

 موهام رفتم   n3گذاشتم نمیدونم خیلی از موهام ناراضی بودم از شماها هم کمک خواستم که فقط چن نفری امدن و نظر دادن !!!!

راستیتش منم دیگه نمی خوام تو وبلاگهای دیگه برم فعلا حال و حوصله ندارم چون تو پست قبل کمی دلخور شدم الان اگه امدم  به اصرار یکی از دوستان بود برای گذاشتن احوالاتم جون فکر میکرد حالم خوب نیست !!!

برای روز عید غدیر رفتیم عروسی فامیلای همسری یه کت و دامن مشکی پوشیدم موهام هم که مشکی بود

یاده روزهای مجردیم افتادم

وقتی اینهمه کار و استرس رو خودم میبینم دلم برای روزهای محردیم تنگ میشه که اون موقع رضا برام یه دوست بود و با سونا و مینا تو این پاساژاون پاساژ بودیم انتظارا فرق داشت خونمون برام یه جایی دیگه بود مسولیت نداشتم یه جورایی مستمر آزاد بودم اما این روزها

هرجای خونمون برام داره میشه خاطره نمیدونم اصلا دلم نمیخواد از خونمون برم هرچی خونه خودمم باشه از این حرفاااا دلم برای همه چی مامان و بابام جرو بحث هامون کمدم تختم  خواهرام همه تنگ میشه این حرفا رو نمیتونم به رضا بگم آخه اونم ناراحت میشه میگه پس بیش من راحت نیستی ولی نمیتونه حرفا مو درک کنه دلم گرفته اس مثله مسافر شدم وسیله هاا یه گوشه اس چند روز پیش مینا میگه بیا کمدتو کم کم خالی کن

اونایی که نمی پوشی رو بردار میخواستم از بغض منفجر شم خیلی برام سخته !!!

کاش میدونست که خواهرش فکر میکنه وقتی هنوز اونجا لباس داره ماله اینجاااست اون جوری حس غریبه

بودن بهم دست میده !!!کاش میدونست که خواهرش دلش برای اینکه از سرما بره تو بغلش تنگ شده !!!

شبا رو تختم میخوابم عینه خولا دوطرفه تختم میگیرم  دلم نمیخواد برم الانم گفتن این حرفا اشکامو سریز کرده

من دختر وابسته ای نبودم ولی این اخری خیلی وابسته خانوادم شدم دیشب خوابم نمی برد بلند شدم تو خونمون راه میرم رفتم تو صورت مامانم آنقدر اشک ریختم آخه نمیتونم جلوشون گریه کنم کاش اوله ازدواج این جوری نبود این حس به آدم دست نمیداد آخه من ۲۹ ساله که اینجا بودم چطوریه که یهوووو باید برم

دیشب از خونه رضا اینا امدم به مامانم میگم مامان منو بغل کن نازم کن

 

[ چهارشنبه هشتم آبان 1392 ] [ 12:15 ] [ من و همسرم ]
درباره وبلاگ

جای سوره ای به نام "عشق " در قرآنت خالی ست ،...
که اینگونه آغاز میگردد :
.
.
و قسم به روزی که قلبت را می شکنند
و جز خدایت مرهمی نخواهی یافت...!!!

سلام اینجا می نویسم تا یادگاری برام بمونه
از روزهای خوب وکمی تلخخخخخخخخخخخ

اي خداي مهربون، به خاطر همه ي نعمتهايي كه به من و همسرم دادي، به خاطر عشق پاكي كه نصيبمون كردي و به خاطر اينكه خودت (فقط خودت) ما رو به وصال ِ هم رسوندي، اَزت ممنونيم و هميشه ميگيم: خدايا شكرت.
خدایا ما تلاش می کنيم كه با دوست داشتن ِ همديگه، به تو برسيم. خدایا من و همسرم رو توی آغوشت جا بده..
خدايا به ما كمك كن اونطوري زندگي كنيم كه تو دوست داري (آمين يا ربّ العالمين).




روز خواستگاری 10/6/91

روز بله برون 14/6/91

روز آزمایش 21/6/91

روزعقد 31/6/91