X
تبلیغات
♥♫♥همه چی آرومه 000♥♫♥

♥♫♥همه چی آرومه 000♥♫♥

روزنوشتهای زندگی متاهلی

سلام وبلاگم

خیلی برای اینجا دلم تنگ شده بود وقتی یه سری به آرشیوخرداد سالهای گذشته زدم خیلی یه جوری شدم

احساس کردم سالیان که میگذره ؟؟؟

این تعطیلات یه صبح تا شب رفتیم آبعلی خیلی خوش گذشت  برای صبحانه املت خوردیم و برای ناهار جوجه و

عصری هم آش خوردیم تو راه برگشت رضا برامون دل کباب کرد من که داشتم میترکیدم

تو پست قبلی عکس گذاشتم ولی یهو دلم خواست پاکش کنم نمیدونم چرااااا؟؟؟؟

بعضی وقهتا مرض دارم ؟؟؟

بعد هم روز جمعه با خانواده همسری و خودم رفتیم سرخه حصار به قول مامانم سیما باورم نمیشه اینا باهات

خوب شدن منظورش مامان و بابای رضا هستن

اونجا هم خیلی بهمون خوش گذشت برای ناهار همسری جوجه درست کرد بعدشم وسطی و بعدشم بلال

خوردیم .

پ ن ۱:دیشب رضا به مامانم درمورد عروسی حرف زد نمیدونم چرا همش بغض میکنم

منی که برای رضا اینهمه حرص و جوش خوردم حالا همش گریه ام میگیره

شاید عروسی برای شهریور باشه ولی من خیلی استرس دارم

مامانم تا به وسیله هام دست میزنه اشک هام سرازیرمیشه بنده خدا میگه چته اونوقت اونم اشکاش سرازیر

میشه

پ ن ۲:کاش تنها نمی موندن احساس میکنم دارم تنها میشم اونا هم همین طور

پ ن ۳:هروز صبح با مامانم میریم پیاده روی تا من لاغر بشم مثلا ولی خدایی دارم لاغر میشم

قراره یه  روز دوتایی بریم و یه عدد کله پاجه بخوریم .

 

[ سه شنبه بیست و یکم خرداد 1392 ] [ 12:9 ] [ من و همسرم ]

[ ]

سلام

بعداز اینهمه مدت دستام رو کلیدلب تاب راحت نمی تونه تایپ کنه ؟

از روزی که رفتم خیلی درگیر کارام بوذم هنوز از خونه موندن خسته نشدم

ولی خوب زیاد عقد موندن رو دوست ندارم به نظرم بسته دیگه !!

 

هنوز که هنوزه بعضی وقتا میگم خدایا یعنی تموم شد اونهمه بدبختی!!!

خداروشکر خانواده رضا بد نیستن و اونجوری که فکر میکردم نیستن ولی من با خواهر شوهر بزرگه زیاد حال

نمیکنم یعنی اخلاقامون یکی نیست  بعد عقد با رضا میخواستیم بریم مشهد هنوز نرفتیم خیلی هوس کردم بریم

  خلاصه که سرمون خیلی گرمههههها

ا

[ یکشنبه دوازدهم خرداد 1392 ] [ 4:49 ] [ من و همسرم ]

[ ]

در هیاهوی زندگی دریافتم چه دویدنها که فقط پاهایم را گرفت در 

حالیکه گویی ایستاده بودم

 

چه غصه ها که موجب سپيدي مويم شد حال آنکه قصه اي کودکانه بيش نبود.

دريافتم کسي هست که اگر بخواهد ميشود و اگر نخواهد نه ، به همين سادگي،................

کاش نه مي دويدم و نه غصه مي خوردم و فقط او را مي خواندم...

 

 

سلام به همه دوستان !!!

روزی که رفتم تا حالا خیلی دلم برای اینجا تنگ شده حالا هم که میتونم از خونه وصل بشیم

دیگه یه جورایی راحت میتونم بیام !!

هنوز وقت نکردم به دوستام سر بزنم

از احوالاتم که خوبم ومشغول خرید این جهزیه گرون هستم هرچند آخراشه !!!

فردادعوتتون میکنم به عکس های من تو این مدت !!

 

 

[ پنجشنبه چهاردهم دی 1391 ] [ 0:0 ] [ من و همسرم ]

[ ]

 

 

 

پنج  روز گذشت.از اون روزی که تلفن زنگ زد و خبر از حال بدش داد .یادم نمیره تمام خاطرات کودکی ام

بود که به یکباره فرو ریخت .پدربزرگم ...

تلفن اول میگفت حالش بد ، اما بعد صدای گریه خاله ام به مامانم فهموند که دنیا دارفانییییی است .

دل من بود که هری میریخت پایین .

با چه حالی خودمون و اونجا رسوندیم .جلوی دربیمارستان خاله هام و دایی ایم داشتن کلی گریه

میکردن و واقعا نمیدونستیم چکارکنیم ؟؟کی میتونست همسرش و آروم کنه ؟؟همونی که همه عمرش

،شوهرش بود رفیقش بود.دیدم که مادربزرگم خورد شده...

توی سردخونه قاطی اون پنبه ها و پارچه ها آروم آرمیده بود باورم نمیشد این همه خاطرات خوب کودکی

ام توی این کشوست .به همین سادگی کشو را هل دادند و درش و بستند.

وقتی رسیدیم خونه دیگه تموم خاطرات برایمون روشن تر شده بود و تحملش سخت ترررر!!!

فردایش رسید همان فردایی که تشییع جنازه می نامندش...

مامانم رو دلداری بدم خودم و بقیه رو نمیدونستم ؟؟؟

 اسمش از غسالخانه بیرون آمد.......علی قهرمانی........ با دیدن این نوشته این جمله درذهنم آمد:

 تو قهرمان زندگیت بوددددییی قهرمانیی!!

کاش در زنده بودنش خجالت را کنار گذاشته بودم ...چه میدانستم که این روزها میرسد... بالای قبرش

یاسین ها بود که میخواندن، حمد ها و اناانزلناهایی که میخواستن بدرقه اش کنن  همه برای نماز میت

رفته بودند .....

جنازه رسید میخواستن برای تلقین شروع کنن که همه میخواستن بذارن باهاش وداع کنن!!

 بند کفن را باز کرده، تربت داخل دهانش ،دو چوب سمت راست و چپش ،گونه ی راست بر خاک خوابیده

، آبی که 40 تبارک به آن خواندیم و فوت کردیم هم به رویش ، پارچه های متبرک بر بالینش ، و تلقین را

خواندن و میت را تکان دادن .باورم نمیشد که این آقا جون من بود که راحت خوابیده !!!

اونم تو سرمااا آخه آقا جون تو که سرمایی بودی .ولی خوابیده بودی کارهای بیشتری میخواستم بکنم

اصلا حواسم به سرازیری قبر نبود کاش ...

چقدر لحظه گذاشتن سنگ لحد سخت بود ... لحظه ای که برگشتیم به خانه ای که دیگر بوی آقاجون رو

نمیداد...

همه ش سخت بود، سخت سخت...

عمر است ؟روزگار است ؟هر چه هست ،بی رحم است ،سنگدل است .شاید هم اشتباه از ما بود که دل

بستیم .نمیدانم بعد از این ، چرا هیچ تغییری برایم حاصل نشد من که دیدم پدر بزرگم از خانه اش فقط

چند تکه کفن برد همین و بس .پس چرا اینگونه بیمارگونه کسانی هستن که چسبیدن به این دنیا؟؟؟؟

برای خودم :آماده باش رفتنت با هماهنگی نیست کار ناتمام نذار؟؟؟

[ یکشنبه دهم دی 1391 ] [ 16:0 ] [ من و همسرم ]

[ ]

 

 

تا حـالا به بچـه ۳ ساله آدامـس اُکالیـپـتوس اوربـیت دادیـن؟؟

بعد از بیست ثانیه،همه شکلک های یاهو رو می تونین تو صورتش ببینین !

 

بچه ها من نوشته هام چیزه خاصی نیست ولی به کسایی رمز میدم که دیدمشون !!!


ادامه مطلب

[ دوشنبه چهارم دی 1391 ] [ 10:14 ] [ من و همسرم ]

[ ]



مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه