آواره (از فریدون مشیری)
نیمه شب بود و غمی تازه نفس
ره خوابم زد و ماندم بیدار
ریخت از پرتو لرزنده ی شمع
سایه ی دسته گلی بر دیوار
همه گل بود ولی روح نداشت!
سایه ای مضطرب و لرزان بود
چهره ای سرد و غم انگیز و سیاه
گوئیا مرده ی سرگردان بود
شمع خاموش شد از تندی باد
اثر از سایه به دیوار نماند
کس نپرسید :کجا رفت؟ که بود؟
که دمی چند در اینجا گذراند
این منم خسته در این کلبه ی تنگ
جسم درمانده ام از روح جداست
من، اگر سایه ی خویشم ،یارب
روح آواره ی من کیست؟کجاست؟
سلام
به عنوان اولین مطلبی که می نویسم :
اولا از تمام کسانی که تا به حال لطف کردن و به وبلاگ خالی من سرزدن تشکر می کنم
دوما می خواستم بگم چون من تازه کنکور دادم و هنوز ذهنم پر xو y و اینطور چیزهاست شاید اولش نتونم خیلی بترکونم ولی حتما در آینده ی نه چندان دور این کار رو خواهم کرد
ازتون می خوام که چیزایی رو که دوست دارید یا اینکه در موردش چیزی نمی دونید برام بنویسید تا من اگه در موردش اطلاعاتی داشتم یا اینکه اگه نداشتم از یه جایی حتی شده یه اطلاعات مختصر بهتون بدم.... پس منتظرتون هستم......فعلا
