سلام وبلاگم
خیلی برای اینجا دلم تنگ شده بود وقتی یه سری به آرشیوخرداد سالهای گذشته زدم خیلی یه جوری شدم
احساس کردم سالیان که میگذره ؟؟؟
این تعطیلات یه صبح تا شب رفتیم آبعلی خیلی خوش گذشت برای صبحانه املت خوردیم و برای ناهار جوجه و
عصری هم آش خوردیم تو راه برگشت رضا برامون دل کباب کرد من که داشتم میترکیدم
تو پست قبلی عکس گذاشتم ولی یهو دلم خواست پاکش کنم نمیدونم چرااااا؟؟؟؟
بعضی وقهتا مرض دارم ؟؟؟
بعد هم روز جمعه با خانواده همسری و خودم رفتیم سرخه حصار به قول مامانم سیما باورم نمیشه اینا باهات
خوب شدن منظورش مامان و بابای رضا هستن
اونجا هم خیلی بهمون خوش گذشت برای ناهار همسری جوجه درست کرد بعدشم وسطی و بعدشم بلال
خوردیم .
پ ن ۱:دیشب رضا به مامانم درمورد عروسی حرف زد نمیدونم چرا همش بغض میکنم
منی که برای رضا اینهمه حرص و جوش خوردم حالا همش گریه ام میگیره
شاید عروسی برای شهریور باشه ولی من خیلی استرس دارم
مامانم تا به وسیله هام دست میزنه اشک هام سرازیرمیشه بنده خدا میگه چته اونوقت اونم اشکاش سرازیر
میشه
پ ن ۲:کاش تنها نمی موندن احساس میکنم دارم تنها میشم اونا هم همین طور
پ ن ۳:هروز صبح با مامانم میریم پیاده روی تا من لاغر بشم مثلا ولی خدایی دارم لاغر میشم
قراره یه روز دوتایی بریم و یه عدد کله پاجه بخوریم .
[ سه شنبه بیست و یکم خرداد 1392 ] [ 12:9 ] [ من و همسرم ]
[ ]

